بازخوانی و بازخوانی

دوستان بن پم، امروز می خوام از چند تا داستان واقعی بگویم. از ماجراهای پزشکی و تشخیص پزشکی، اصلاً قصد ندارم که متنی بنویسم که ازش برداشت هایی محدود مثل قضاوت در مورد پزشکان و … بشود چرا که اگر مطالب من را دنبال کرده باشید، میدانید اصلا به وجود حصارهایی بین افراد دانش آموخته ی رشته های مختلف هنر، فنی، انسانی، پزشکی و یا دانشگاه نرفته قائل نیستم و معتقدم تنها وقتی افراد کمتر از دنیای خود خارج شوند و یا در جو خاصی باشند بیشتر به این مرزها قائل اند که خودش باعث محدودیت میشود

دوست دارم بعد از خواندن این مطلب خواننده به فکر فرو رود در مورد اهمیت مطالعه ی مجدد درس هایمان، در مورد وجود خطاهای انسانی، در مورد آینده ای که سیستم های هوشمند برای ما به ارمغان خواهند آورد و لزوم ثبت اطلاعاتمان و همچنین در مورد علم پیشتاز و نوین مهندسی ژنتیک* که با پیشنهادات و کارهایی مثل واکسن های جدید و یا پیش بینی بیماری بر اساس ژن می تواند همه چیز را دگرگون کند و همین طور امیدوارم شما خوانندگان را به این تشویق کند که خودتان هم سراغ مطالعه ی مطالب بروید حتی اگر پزشک نباشید.

Image result for genetic engineering

اما برویم سراغ چهار داستان

داستان اوّل:

مربوط به برادر یک از دوستان است، تعریف می کرد در بچگی مشکل دیدن داشت از طرفی در درس خواندن خوب نبود، به چشم پزشکی برده بودند عینک فایده ای نداشت و حتی یک دکتر هم تشخیص عقب ماندگی داده بود، بعد از راهنمایی دیگر تحصیل را رها کرده بود، بعد از بیست سالگی که باز به دکتر بردند، (احتمالا دهه ی هشتاد ) این بار دکترها تشخیص قوز قرنیه را دادند، مساله ی مهمی که دکترهای قدیم تر تشخیص نداده بودند. نقص تا حدی بود که با عینک جبران نمیشد و عمل پیوند قرنیه را توصیه کرده بودند. چندین سال گذشت و بعد ها درمان حلقه گذاشتن، هم آمد و لنز های بهتر.  با لنز دید او از ۱۰ درصد به ۶۰ درصد رسید. هر چند که لنز مشکلات خیلی زیاد، محدودیت ساعت، و لوازم جانبی گران قیمتی دارد.

داستان دوم:

دوستم مدتی بود که سرما خورده بود کم کم خوب شد اما بعد دوباره سرفه های شدیدی به سراغش آمد، می گفت که گاهی نیمه شب بیدار میشد، نفسش قطع میشد، به زور جابجا می شد، صورتش سیاه میشد تا اینکه نفس بالا می امد سرفه های شدید می کرد، احساس بسیار بدی داشت همراه حالت تهوع و به دستشویی میرفت اما چیزی بالا نمی آورد تنها گاهی تلخی احساس می کرد. سرفه ها به شکل حمله ظاهر میشد و از شانس بد او هیچ وقت جلوی پزشکان برایش رخ نمی داد. گاهی هم بعد از خوردن برخی غذاها  این حالت برایش پیش آمده بود، دیگر صدایش هم گرفته بود، طوری که من فکر می کردم احتمالا گلویش خیلی چرک کرده، تعریف می کرد که گاهی احساس سوزشی در قلبش هم می کند. بار اول که دکتر رفتند، دکتر تشخیص عفونت داد و یک هفته ای داروهایی خورد که یکی شان حتی میزان کمی کورتون هم داشت، حالش بد تر شد، باز هم دکتر خیلی معروفی رفت، عکس سینه گرفت و گفت مشکلی نداری اما داروهای جدیدی داد به همراه اسپری آسم. بار دیگر که شب حالت حمله داشت با کمک مادر و پدرش به بیمارستان رفت، وقتی بیمارستان رفت خوب شده بود دکتر گفت این که خوابت نمی برد می تواند دلیل دیگری هم داشته باشد و داروی آرام بخش به او داده بود _که البته دوستم نخورد_ به همراه اسپری قوی تر آسم. دوست من که کتابدار کتابخانه است، با مراجعه کنندگان تا حدی آشناست و یک بار داشت به یک از اعضا کتابخانه که خانم پزشک عمومی است و چندین سال است برای تخصص می خواند از طریق تلگرام تعریف کرد، این دختر خانم درسخوان، بالافاصله با شنیدن علائم گفت شک نکن که رفلاکس معده داری، و بعدا برایش دارو نوشت و دوست من خوب شد

مقایسه کنید کسی را که برای امتحان تخصص می خواند و سنی نصف یا حتی یک سوم پزشکان مطرح دارد موردی را تشخیص می دهد چرا ؟ چون الف ذهن آماده دارد، ب ادعایی نداشت و از ذکر اینکه فلان کتاب این را گفته کسر شانی حس نمی کرد.  ضمنا دوست من می گفت این خانم دکتر همیشه می گوید: شما و هرکس باید خودش اولین دکتر خودش باشد

داستان سوم:

داستان سوم مربوط به برنامه ی شبکه ی نسیم است درباره ی جوانی که با سوزش سینه به دکتر رفت تشخیص چیز دیگری دادند، درد زیر شانه اضافه شد، باز هم ماند، کنار گردنش باد کرد دکتر گفت شاید حساسیت فصلی یا به حیوان خانگی است، او رد کرد و اصرار کرد که ندارد، آزمایش نوشتند و تا آمدن جواب چندین برجستگی دیگر در گردنش ظاهر شد، جواب آزمایش ها خوب بود تا در نهایت بخشی از بافت را برداشتند و سرطان خون درجه دو تشخیص داده شد

این خلاصه را خیلی دقیق ننوشتم دقیق ماجرا را در این ویدئو ببیند و یا از اینجا دانلود کنید

http://tvnasim.ir/program/50013

مادربزرگم ( مادر پدرم) در زمان میانسالی بسیار نحیف و ضعیف شده بود، کم خونی و … پدرم می گفت دیگر قطع امید کرده بودیم تا اینکه از کسی یک دکتر اطفال شنیدیم و پیش او بردیم . مامان بزرگ از در وارد شد هنوز روی صندلی ننشسته، دکتر گفت: فلان طور است؟ گفتند بله، گفت: هیچی است نیست در زایمان آخرش هیپوفیزش ترکیده بیماری شیهان اسم بیماری است، و دارو نوشت و گفت اگر  با این دارو مشکل پیدا کرد بیاورید. خوب شد اما با آن دارو مشکل داشت دوباره بردند، دارو را عوض کرد و گفت کوکاکولای اصل برایش بخرید بخورد، کوکاکولای اصل پتاسیم دارد و او پتاسیم اش کم است، ضمنا پدرم تعریف می کرد این دکتر اصلا ابایی نداشت جلوی ما سر قفسه می رفت کتاب را باز می کرد و در ان نگاه میکرد

حالا با این اوصاف موافق نیستید که ما هم باید مثل پزشکان دوره ی یانگوم یک پرونده ی پزشکی پر و پیمان از اتفاقاتی که برایمان رخ داده و می دهد بنویسیم آیا خیلی زود سیستم های هوش مصنوعی آماده ی کمک به ما برای کم کردن خطاها نیستند، حیف نیست آن موقع داده نداشته باشیم که به سیستم ها بدهیم؟

Related image

اصلا خطا لزوما ربطی به یاد گرفتن ندارد، بلکه به مرور و مرور ربط دارد.

خلاصه که خواستم بگویم هر کسی در هر رشته ای باشد خصوصا اگر فرصتی برای مطالعه و بازخوانی نگذارد کم کم دانشش تنها محدود به مواردی می شود که با آن سر و کار دارد و این یعنی دید محدود تر، عدم خلاقیت و بداهه. در هر رشته ای که فعالیت دارید چه درس آکادمیک گذرانده باشید چه نه، چه یک سال چه ۱۲ سال. تعداد سال ها به تنهایی یک حکم طلایی  نیست. باید مدام خواند و خواند و یادآوری کرد. و اگر رشته تان تحولات سریعی دارد بیشتر و بیشتر یاد گرفت

نویسنده: حدیث

حدیث ملکی (بیسکولنز): کارگردان هنری و پژوهشگر کوچولویی که از دنیای انیمیشن به دنیای واقعی آمده، قصه ها و دانستنیها را به تصویر می کشد| کارشناس ارشد انیمیشن، کارشناس مهندسی نرم افزار http://bisculens.ir | http://hmaleki.ir

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *